از مواد مخدر تا سرطان در ۲۲ سال
خراسان در ادامه نوشت: «حمید» که با شنیدن آخرین حرف های پزشک معالج توان راه رفتن نداشت روی صندلی مشاور پلیس کرمان نشست و درحالی که مدام تکرار می کرد من نمی خواهم بمیرم! به تشریح ماجرای زندگی اش پرداخت و گفت: کودکی شلوغ کار و بیش فعال بودم بی محابا به هر چیزی دست می زدم و هر ماده خوردنی را امتحان می کردم شلوغ کاری هایم در دوران مدرسه همه را به ستوه آورده بود اما به خاطر این که دانش آموز ممتازی بودم همواره معلمان خطاهایم را نادیده می گرفتند.
نوجوانی کنجکاو بودم و سعی می کردم در هر کاری خودی نشان بدهم. در واقع غرور و خودخواهی هایم اجازه نمی داد کسی را بالاتر از خودم ببینم. حدود ۵ سال قبل روزی در فصل تابستان به همراه دوستانم زیر درختان پارک نشسته بودم که یکی از آن ها با غرور خاصی بسته سیگار خارجی را از جیبش بیرون آورد و همانند بازیگران هالیوودی شعله فندکش را روشن کرد و دود غلیظی را از دهانش بیرون داد.
من هم که می خواستم روی او را کم کنم همانند او سیگاری را روشن کردم و از آن ها دور شدم تا مورد تمسخر قرار نگیرم. از آن روز به بعد کشیدن سیگار بهترین تفریح ما بود اما چند روز بعد دوستم سیگاری به دستم داد که بوی عدس سوخته می داد. هرکدام پکی می زدیم و به دیگری تعارف می کردیم.
وقتی کشیدن حشیش با خنده هایمان به هم می آمیخت دیگر از یاد می بردیم که چگونه عمرمان را تباه می کنیم. برای آن که نزد دوستانم خودنمایی کنم هر ماده مخدر جدیدی را که نامش مطرح می شد از سر کنجکاوی می خریدم و با غرور در مهمانی ها مصرف می کردم.
مدتی بعد ماده های مخدر چنان روح و روانم را به هم ریخته بود که دیگر پدرم نمی گذاشت در کارهای فروشگاه به او کمک کنم چرا که با همه مشتریان سرجنگ داشتم.
به ناچار به خاطر ضعف و بی حالی های شدید نزد پزشک رفتم اما بعد از چندین مرحله معاینه و آزمایش های پزشکی را از زبان پزشک معالجم شنیدم که گفت «شما به سرطان ریه پیشرفته مبتلا شده اید»