شعر

تاسیان/ سایه

تاسیان
خانه دل تنگ غروبی خفه بود 
 مثل امروز که تنگ است دلم 
 پدرم گفت چراغ 
 و شب از شب پر شد 
 من به خود گفتم یک روز گذشت 
 مادرم آه کشید 
 زود بر خواهد گشت 
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد 
 که گمان داشت که هست این همه درد 
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور 
من نمی دانستم 
معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز 
 من پس از این همه سال 
 چشم دارم در راه 
که بیایند عزیزانم آه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا